Samstag, 6. Juni 2009

مواد لازم برای تهیه یک مناظره تلویزیونی


یکم ـ میز یک عدد (که هر چه این میز بزرگتر باشد مناظره بهتر خواهد بود)ـ
دوم ـ صندلی سه عدد (که پیشنهاد میشود از صندلیهای راحتی که دارای جک و اینا که بالا و پایین میکند استفاده بشود )چرا که گاهی میشود مناظره خیلی داغ شده و به تمام آن حرکات نیاز شود
سوم ـ لیوان آب سه عدد (که استفاده از پرچم آن کشور روی لیوانها توصیه میشود )!چرا که خود نشان دهنده این است که برنده مناظره به نان و آبی از آن کشور خواهد رسید
چهارم ـ خودکار سه عدد (نظر به اینکه رنگ سبزو زرد قبلا گرفته شده و رنگ قرمز و آبی نیز به دلایلی ورزشی که اصولا نامزدها اصلا اهلش نیستند و نیز رنگ مشکی هم چون اصولا شگون ندارد لذا رنگ سفید برای خودکارها الزامی است
پنجم ـتعدادی کاغذ برای یادداشت برداشتن مناظرین به تعداد کافی (اندازه کاغذها به دلخواه ولی رنگ آنها باید سفید باشه که با رنگ خوددکارها همخوانی داشته باشد
ششم ـ یک شعار مردم پسند یا مردم فریب برای پشت صحنه (که حتما از شعارهای گنده گنده و از آدمهای گنده گنده باشد
هفتم ـ مجری یک عدد (که حتما پیشنهاد میشود که از مجری بی طرف که دچار گردن درد نباشد که هر ده دقیقه سر خود را به طرف دیگری برده و دیگر اینکه گوشش با شنیدن حرفهای خاله زنکی و ک +س+شعر پرباشد و اینکه درصورت امکان لاغر باشد که البته بعید به نظر می آید که مجری ای که دو خصیصه بالا را داشته باشد ,لاغرباشد! و مقداری هم حساب بلد باشد در حد ده +ده مساوی بیست و یک است
هشتم ـ ساعت یک عدد (نوع ساعت کشور تولید کننده و چیزهای دیگه با خودتون ...اما حتما میبایست آن ساعت از قبل مورد آزمایش دستگاههای قضایی و هسته ای و دیگر دستگاهها قرار گرفته باشد که خوب وقت را بگیرد
نهم ـ مناظر کننده دو عدد (که حتما میبایست این دو نفر مخالف طرف دیگری بوده و اینکه حتما سعی شود یکی از آنها خیلی خواهرش در زمان جوانی به زحمت افتاده باشه و یا به عبارت دیگر ...خلاصه آره دیگه ...! و اینکه حتما طرف دیگر با داشتن خصیصه اول که او هم میبایست دارا باشد ولی کاری کند که هیچکس اصلا شک نکند که خدای ناکرده خواهر ایشان هم روزی ...بلـــــــه
این هم از طرز تهیه یک مناظره تلویزیونی و امیدواریم که در آینده بتوانیم با آموزشی دیگر از این نوع با شما باشیم






Montag, 1. Juni 2009

شبی که خدا به خواب من آمد

گفتم : میدونی که سی سال است که تو کشور ما انقلاب شده ؟
گفت :ای ی ی ی
گفتم: حتما میدونی که تو این سی سال به ما چه گذشته ؟
گفت : ای ی ی
گفتم : حتما میدونی که خیلی ها مردند و کشته شدند و عده ای از کشور خود فراری هستند و یا مهاجرت کردند ؟
گفت: ای ی ی
گفتم : منم یکی از اونها هستم
گفت: ای ی ی
گفتم : تو که میدونستی ...این زندگی این همه بالا و پایین داره ...چرا منو گذاشتی آفریده شم؟
گفت : ای ی ی
گفتم : خیلی دوست داشتم یک روز ببینمت و ازت بپرسم اگر عشق است,چرا جدایی هم باهاش هست؟
گفت : ای ی ی
گفتم : برای همین است که تو همیشه تنهایی و واحد ؟
گفت : ای ی ی
گفتم : نمیدونم تو چگونه طاقت میاری ! ولی ما انسانها یک جوری کم میاریم و بعضی وقتها کارای بد میکنیم
گفت : ای ی ی
گفتم : راستی الان هم ,همه سرگرم گفتن حرفهای قشنگ هستند و کارهای قشنگ ! تا شاید دل ما رو ببرند و رآی بیارن
گفت: ای ی ی
گفتم : چهار نفر نامزد شدند ! ولی مبارزه بین دو نفر خواهد بود و آن دو نفرِ دیگر ؛یا از سر لجبازی و یا به نوعی خراب کردن رآی دیگری آمده
گفت : ای ی ی
گفتم : خدایا ,خدا تو همیشه اینقد صبوری ؟
گفت : ای ی ی
گفتم : .................................................................؟
(در خصوص اینکه من به اون چه گفتم ...خود شخصا حدث زده و ما را از عضویت این سایت خوب محروم نکنید!) خوب هر چی باشه اینجا هم خودش واسه خودش یک کمی قانون داره
جواب بالاترین : ای ی ی




آخ که یادش بخیر،دروغ چرا فقط،آ،آ،آ،آ

من درست یه روز گرم تابستان،دقیقا یه روز سیزدهم مرداد ماه،حدود ساعت سه ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

کوچه ها,فريدون مشيري

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
منبع : عاشقونه دات کام
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :‌
حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!

اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟



حجازى:آقاى مرفاوى ، يادت رفته به خاطر زيرآب زنى و موش دواندن اخراجت كردم؟!


ناصر حجازى سرمربى اسبق تيم استقلال در واكنش به صحبت هاى صمد مرفاوى سرمربى جديد استقلال گفت: اين آقا يادش رفته كه به خاطر زيرآب زنى اخراجش كردم؟ سرمربى استقلال حافظه اش را از دست داده و يادش رفته كه چرا بنده از كادرفنى اخراجش كردم. جهت يادآورى به اين آقا بايد بگويم ناصر حجازى با تمام ناملايمتى ها و سنگ اندازى هاى هيات مديره استقلال، سال قبل تا هفته سيزدهم ليگ سرمربى استقلال بود و زمانى كه تيم را به فيروز كريمى تحويل داد استقلال در جايگاه ششم جدول بود نه در رتبه سيزدهم. وى در ادامه گفت: جهت اطلاع اين آقا و آن دوستش كه هميشه مى گويد ما استقلال را سيزدهم از حجازى تحويل گرفتيم بايد بگويم ناصر حجازى تيم را سيزدهم نكرد و تا هفته سيزدهم و در حالى كه ۲۰ بازى و ۶۰ امتياز باقى مانده بود از سرمربيگرى استقلال كناررفت، آن هم به دلايلى كه خود آقايان بهتر مى دانند.نمى دانم چه بلايى سرحافظه اين آقايان آمده كه مى گويند حجازى تيم را سيزدهم كرد! حجازى در ادامه گفت: اين آقا(مرفاوى) با تمام تيم مشكل داشت و دست آخر با پيروز قربانى به مشكل خورد و از من خواست تا پيروز را اخراج كنم اما زيربار نرفتم و خودش را اخراج كردم. وى افزود: بزرگترين اشتباه من اين بودكه اين آقا را به عنوان دستيار كنار خودم پذيرفتم بعد هم كه متوجه شدم هدف اين آقا زير آب زنى و موش دواندن در تيم بوده و اصلاً شايد اين آقا عامل هيات مديره روى نيمكت بود كه وى را به من تحميل كردند تا عليه خودم توطئه كند! حجازى با تاكيد برگفته قبلى خود مبنى بر كوچك بودن مرفاوى براى سرمربيگرى استقلال گفت: هيات مديره و مديرعامل استقلال در حد و اندازه همين سرمربى هستند و آنها هيچوقت سرمربى بزرگ تر از خودشان را انتخاب نمى كنند. حجازى افزود: امثال من هيچوقت به جمع اين آقايان راهى ندارند زيرا بله قربان گو نيستم. وى درباره كميته فنى استقلال گفت: فقط غلامحسين مظلومى با من تماس گرفت و گفت با اجازه شما مى خواهم در استقلال فعاليت كنم كه بنده در پاسخ گفتم: شما خودت بزرگ استقلال هستى و الان بايد جاى مرفاوى سرمربى باشيد نه اينكه روى نيمكت حاضر شويد و به مديريت راپورت بدهيد. حجازى درباره پيشنهاد ۲ كانديداى رياست جمهورى مبنى بر حمايت وى از آنها گفت: صحبت كردند اما بنده گفتم اگر حمايت مرا مى خواهيد بايد حضورى صحبت كنيم، ضمناً من آدمى نيستم كه در جمع و گردهمايى انتخاباتى حاضر شوم و از شما حمايت كنم. وى با تكذيب شايعه در خواست مالى اش از كانديداهاى رياست جمهورى گفت: آنهايى كه اين شايعه را درست كردند نا جوانمرد هستند. ناصرحجازى آينده مملكت خود را به پول نمى فروشد و خبر در خواست ۴۰۰ ميليونى من كذب محض است. اگر آدمى بودم كه شخصيت خود و آينده كشورم را به پول بفروشم سالها قبل اين كار را
مى كردم و مثل خيلى ها بله قربان گو مى شدم، و در جهت جريان آب شنا مى كردم و دهانم بسته مى شد و در جيبم را باز مى كردم./ ابرار

Milow - Ayo Technology